حاج ملا هادي السبزواري

379

شرح مثنوى

توأند ، و تو غنى هستى به غناى حق تعالى . و از كلمات عرفاست كه الفقير لا يحتاج الى شىءٍ . و سبب آن است كه هستى ندارد كه حاجت آن را بگيرد . و نيز گفته‌اند كه إذا جاوز الشيء حده انعكس ضده . و در نسخه « از فقيرستت » ، و غلط است . ( ( 2120 ) ) ضدّ را با ضدّ ايناس از كجا * با امام الناس نسناس از كجا ن 1146 20 - ك 383 41 ايناس : انس گرفتن . ( ( 2122 ) ) من كه باشم با تصرّفهاى حق * كه بر آرد نفس من اشكال و دق ن 1146 22 - ك 384 1 دق : طعن . ( ( 2124 ) ) كه چه نسبت ديو را با جبرئيل * كه بود با او به صحبت هم مقيل ن 1147 2 - ك 384 2 هم مقيل : هم خواب . ( ( 2129 ) ) تو يقين مىدان كه هر شيخى كه هست * هم سوارى مىكند بر شير مست ن 1147 8 - ك 384 6 شير مست : نفس امّاره است . چنان كه مار ، خُلقِ اذيّت است ، كه تسخير كنند و سليم باشند . ( ( 2131 ) ) صد هزاران شير زير رانشان * پيش ديدهء غيب دان هيزم كشان ن 1147 10 - ك 384 7 صد هزاران : خواهشهاى نفس است . ( ( 2132 ) ) ليك اين يك را خدا محسوس كرد * تا ببيند نيز او كه نيست مرد ن 1147 11 - ك 384 8 اين يك را : شير زير ران شيخ خرقانى را . و در اغلب نسخ « ليك يك يك را » . و بنا بر اين معنى چنين مىشود كه يك يك از مشايخ را خدا محسوس كرد . چنان كه در آن بيت هم فرمود مشايخ محسوسند و شيرهاشان محسوس نيست تا مستر شد شوند خلق . پس بنا بر نسخهء اغلب ، معنىِ تا ببيند : تا جالس بين الحدين ، باشد . و ربط حادث به قديم و ربط خلق مشبه به حق منزّه